از هژمونی تا موازنه
از هژمونی تا موازنه
بازآرایی نظم جهانی در عصر رقابت قدرتها، جنگ اوکراین و تحولات خاورمیانه
چکیده
سه دهه پس از پایان جنگ سرد، نظام بینالملل وارد مرحلهای شده است که دیگر نمیتوان آن را با الگوهای دهه ۱۹۹۰ توضیح داد. اگر دهههای نخست پس از فروپاشی اتحاد شوروی تحت تأثیر برتری کمنظیر ایالات متحده قرار داشت، تحولات دو دهه اخیر نشان میدهد که توزیع قدرت در جهان دچار تغییرات بنیادین شده است. ظهور چین به عنوان یک قدرت اقتصادی و فناورانه، بازگشت روسیه به مرکز رقابتهای ژئوپلیتیکی، تلاش اروپا برای افزایش استقلال راهبردی و افزایش نقش قدرتهای منطقهای در خاورمیانه، همگی نشانههای این تحول هستند.
استدلال اصلی این مقاله آن است که جهان دیگر در مسیر چندقطبی شدن قرار ندارد، بلکه عملاً وارد مرحله تثبیت یک نظم چندقطبی شده است. رقابت اصلی امروز نه بر سر ایجاد این نظم، بلکه بر سر تعیین قواعد، موازنهها و جایگاه بازیگران مختلف در آن است.
پایان لحظه تکقطبی
فروپاشی اتحاد شوروی در سال ۱۹۹۱ شرایطی را ایجاد کرد که بسیاری از نظریهپردازان روابط بینالملل آن را «لحظه تکقطبی» نامیدند. آمریکا از نظر نظامی، اقتصادی، مالی و فناورانه در جایگاهی قرار داشت که هیچ رقیب جدی در برابر آن دیده نمیشد. گسترش ناتو، توسعه اتحادیه اروپا، جهانیشدن اقتصاد و نفوذ نهادهای بینالمللی همگی بازتاب این شرایط بودند.
اما این وضعیت دائمی نبود. جنگهای طولانی در افغانستان و عراق، بحران مالی ۲۰۰۸، رشد سریع اقتصاد چین، احیای قدرت روسیه و افزایش نقش قدرتهای منطقهای به تدریج ساختار قدرت جهانی را تغییر دادند. در نتیجه، جهان وارد دورهای شد که در آن چند مرکز قدرت به طور همزمان در تعیین روندهای بینالمللی نقش ایفا میکنند.
آمریکا و بازتعریف رهبری جهانی
یکی از مهمترین تحولات سالهای اخیر، تغییر نگاه بخشی از نخبگان آمریکایی به نقش کشورشان در جهان است. دیدگاههای مطرحشده از سوی دونالد ترامپ، جیدی ونس و بخشهایی از جریان محافظهکار آمریکا را باید در این چارچوب تحلیل کرد.
این جریان معتقد است که آمریکا نباید هزینه اصلی امنیت متحدان خود را برای همیشه بر عهده بگیرد. از این منظر، اروپا باید سهم بیشتری در دفاع از خود داشته باشد و کشورهای خاورمیانه نیز مسئولیت بیشتری در مدیریت امنیت منطقهای بپذیرند.
در همین حال، بسیاری از استراتژیستهای آمریکایی چین را مهمترین چالش راهبردی قرن بیستویکم میدانند. بنابراین، منابع مالی، فناورانه و نظامی آمریکا باید بیش از هر چیز بر مدیریت رقابت با پکن متمرکز شود.
بر این اساس، هدف واشنگتن خروج از جهان نیست؛ بلکه حفظ رهبری جهانی با هزینه کمتر و از طریق شبکهای از متحدان و شرکای منطقهای است.
اروپا و بازگشت ژئوپلیتیک
جنگ اوکراین نقطه عطفی در تاریخ معاصر اروپا محسوب میشود. برای نخستین بار پس از دههها، امنیت نظامی بار دیگر به اولویت اصلی دولتهای اروپایی تبدیل شد.
افزایش بودجههای دفاعی، سرمایهگذاری در صنایع نظامی، آموزش نیروهای اوکراینی و حمایت سیاسی و نظامی از کییف، همگی نشان میدهند که اروپا وارد مرحله جدیدی از تفکر امنیتی شده است.
فرانسه با تأکید بر مفهوم «استقلال راهبردی اروپا» تلاش میکند ظرفیت دفاعی قاره را افزایش دهد. آلمان نیز با کنار گذاشتن بخشی از محدودیتهای سنتی خود، به دنبال ایفای نقش فعالتر در مسائل امنیتی است.
حضور رهبران اروپایی در برنامههای نظامی مرتبط با اوکراین و حمایت آشکار از تقویت توان دفاعی این کشور، تنها اقدامی نمادین نیست؛ بلکه نشاندهنده تلاش اروپا برای بازتعریف جایگاه خود در نظم امنیتی آینده است.
روسیه و بازگشت سیاست قدرت
روسیه پس از فروپاشی شوروی بخش مهمی از حوزه نفوذ خود را از دست داد. اما از اوایل دهه ۲۰۰۰، مسکو تلاش کرد بار دیگر جایگاه خود را به عنوان یک قدرت بزرگ تثبیت کند.
از دیدگاه روسیه، گسترش ناتو به شرق و تغییر موازنههای امنیتی اروپا تهدیدی مستقیم برای منافع راهبردی این کشور محسوب میشود. جنگ اوکراین را نیز میتوان بخشی از همین منازعه گستردهتر بر سر معماری امنیتی اروپا دانست.
اگرچه اقتصاد روسیه با اقتصاد آمریکا یا چین قابل مقایسه نیست، اما این کشور همچنان از ظرفیتهای مهمی برخوردار است؛ از جمله زرادخانه هستهای، منابع انرژی، موقعیت جغرافیایی و توان نظامی.
به همین دلیل، روسیه را نمیتوان یک قدرت در حال حذف شدن دانست. هدف اصلی مسکو جلوگیری از حاشیهنشینی و حفظ نقش خود در تعیین قواعد نظم جهانی است
چین؛ مهمترین چالش راهبردی آمریکا
چین مهمترین عامل تغییر در ساختار قدرت جهانی طی چهار دهه اخیر بوده است. این کشور از یک اقتصاد در حال توسعه به دومین اقتصاد بزرگ جهان تبدیل شده و در حوزههایی مانند فناوری، زیرساخت، هوش مصنوعی و تجارت جهانی جایگاه مهمی به دست آورده است.
این تحول علت اصلی نگرانی آمریکا است.
مسئله واشنگتن صرفاً رشد اقتصادی چین نیست، بلکه احتمال تبدیل شدن این کشور به قدرتی است که بتواند قواعد نظام بینالملل را به نفع خود تغییر دهد. به همین دلیل، محدودیتهای فناوری، بازآرایی زنجیرههای تأمین و تقویت ائتلافهای آسیایی بخشی از راهبرد آمریکا برای مدیریت رقابت با چین محسوب میشوند.
با این حال، رقابت میان دو کشور با دوران جنگ سرد تفاوت دارد. اقتصادهای آمریکا و چین همچنان به شدت به یکدیگر وابستهاند و همین وابستگی، امکان همکاری و رقابت همزمان را فراهم میکند
خاورمیانه و معماری جدید منطقهای
خاورمیانه نیز در حال تطبیق خود با واقعیتهای نظم چندقطبی است. آمریکا همچنان مهمترین قدرت امنیتی منطقه محسوب میشود، اما تمایل آن به مداخله مستقیم کاهش یافته است. در نتیجه، بازیگران منطقهای نقش بیشتری در شکلدهی آینده منطقه پیدا کردهاند.
اسرائیل جایگاه ویژهای در محاسبات امنیتی آمریکا دارد و به عنوان یکی از ستونهای اصلی معماری امنیتی مورد نظر واشنگتن عمل میکند.
ترکیه تلاش میکند نقش یک قدرت موازنهگر را ایفا کند؛ کشوری که هم عضو ناتو است و هم روابط گستردهای با روسیه، خاورمیانه و آسیای مرکزی دارد.
عربستان سعودی و امارات متحده عربی در حال گذار از اقتصادهای مبتنی بر انرژی به قدرتهای ژئواکونومیک هستند و میکوشند نقش خود را در تجارت، فناوری و سرمایهگذاری جهانی افزایش دهند.
قطر نیز نمونهای از یک «قدرت شبکهای» است که از طریق دیپلماسی، میانجیگری، سرمایهگذاری و ارتباط با بازیگران مختلف، نفوذی فراتر از اندازه جغرافیایی خود ایجاد کرده است.
ایران در نظم چندقطبی
ایران یکی از مهمترین بازیگران ژئوپلیتیکی خاورمیانه است. موقعیت جغرافیایی، منابع انرژی، جمعیت، سابقه تاریخی و نفوذ منطقهای این کشور باعث شده است که هیچ نظم پایداری در منطقه بدون در نظر گرفتن نقش آن شکل نگیرد.
در عین حال، ایران با چالشهایی همچون تحریمها، محدودیتهای مالی و تنشهای سیاسی نیز روبهرو است. از این رو، مسئله اصلی برای ایران صرفاً حفظ جایگاه ژئوپلیتیکی نیست، بلکه تبدیل این جایگاه به مزیت اقتصادی، فناورانه و توسعهای است.
جهان چندقطبی فرصتهای بیشتری برای تنوعبخشی به روابط خارجی ایجاد میکند، اما همزمان خطر گرفتار شدن در رقابت میان قدرتهای بزرگ را نیز افزایش میدهد. موفقیت ایران در چنین شرایطی به توانایی ایجاد موازنه میان روابط مختلف و حفظ استقلال راهبردی وابسته خواهد بود.
آینده نظم جهانی
سه سناریوی کلی را میتوان برای آینده نظام بینالملل تصور کرد:
نخست، تداوم رهبری آمریکا با هزینه کمتر و از طریق متحدان.
دوم، تثبیت تدریجی نظم چندقطبی که در آن چند مرکز قدرت به صورت همزمان نقشآفرینی میکنند.
سوم، تشدید رقابت قدرتها و شکلگیری نوعی جنگ سرد جدید میان بلوکهای رقیب.
بررسی روندهای موجود نشان میدهد که سناریوی دوم بیش از سایر گزینهها با واقعیتهای کنونی همخوانی دارد. جهان امروز نه کاملاً تکقطبی است و نه به سمت بلوکبندی کامل مشابه جنگ سرد حرکت میکند. آنچه مشاهده میشود، توزیع قدرت میان چند مرکز اصلی و تلاش آنها برای تعریف قواعد جدید بازی است.
نتیجهگیری
جهان در حال تجربه یک گذار تاریخی است؛ گذاری از عصر هژمونی به عصر موازنه. آمریکا همچنان مهمترین قدرت جهانی باقی مانده است، اما دیگر تنها قدرت تعیینکننده نیست. چین، روسیه، اروپا و مجموعهای از قدرتهای منطقهای نیز در شکلدهی آینده نظام بینالملل نقش دارند.
تحولات مربوط به ناتو، جنگ اوکراین، رقابت آمریکا و چین، بازگشت روسیه به سیاست قدرت و تغییرات خاورمیانه را باید اجزای یک فرآیند واحد دانست؛ فرآیندی که در آن بازیگران مختلف در حال تعریف و تثبیت جایگاه خود در نظم جدید جهانی هستند.
بنابراین، مهمترین ویژگی عصر حاضر این نیست که جهان در حال چندقطبی شدن است، بلکه این است که جهان چندقطبی شده و اکنون رقابت اصلی بر سر تثبیت موازنهها، قواعد و جایگاه بازیگران در این نظم نوظهور جریان دارد